20
شراب خواستم ...
گفت : ” ممنوع است ”
آغوش خواستم…
گفت : ” ممنوع است ”
بوسه خواستم…
گفت : ” ممنوع است ”
نگاه خواستم…
گفت: “ ممنوع است ”
نفس خواستم…
گفت : ” ممنوع است “
… حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و …
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد …
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم…
وهرگز یادتو را در دل ندارم...
دور شو....
سزاوار نیست بودنت اینجا
دور شو...
دورشو ...
دورتر از آنچه که بودی …
هرگز نمی خواهم تورا
هرگز...
+ نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-
هر چه خدا خواست همان میشود.