چقدرخدا دوسم داره، که خواست یه چیز بهونه شه
تا سهمم از دیدن تو، تنهایی توی خونه شه
خواست توی آغوش بگیرم، اون که یه عمر دلم میخواست
اون که عزیزتر از همست، قشنگ تر از فرشته هاست
خواست که برام تجربه شه، بوسیدن فرشته ها
آی چه شب قشنگی بود، ممنونتم آهای خدا…
گاهی وقتها دلت میخواهد بنویسی اما دست هایت به نوشتن دل نمیدهند.حرفهایت مرور میشود در زوایای کوچه های قلبت وتو می ایستی ومی نگری به حضور مدام حرفهایت در دهلیزهای تنهایی قلبت!روزگار عجیبیست ....خدایا تو را سپاس که دستانم در دستان پر مهر خود گرفته ای تا مباداسردی دستانم هوس گرمی دستان کسی را کند.خدایا دستانم را محکمتر از زنجیرهای دلم به دستانت پیوند زن تا مباداهرگز گمراه دالان های خیانت وپستی شود......
+ نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-
|
هر چه خدا خواست همان میشود.