X
تبلیغات
روزگذر روزهای زندگی یک گلبرگ مغرور

روزگذر روزهای زندگی یک گلبرگ مغرور

×من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی آبی، ولی با خفت وخواری پی شبنم نمیگردم ×

اهـل پـنـهـان کـاری نـیـسـتـــم...!
اعـتـرافــ مـی کـنـــم:

زمـــــــانی دل یـکــــــے راســوزانـــده ام !!!
حــالا ..
یـــــکـــــــے...
یـــــکـــــــے...
یـــــکـــــــے...
دلــــم را مـی ســوزانـــنـــــد…

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

درآغوشم گرفتند...

تشویقم کردن که تو را فراموش کردم..!

دیگر تا ابد لبخند مصنوعی و دروغین مهمان لبهای من است....

اما....

اما بین خودمان باشد....

هنوز تنها عشقم تو هستی....!


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

نکند که فکر کنی در دل من یاد تو نیست

گوش کن نبض دلم زمزمه اش با تو یکی است

 

 

اذیتم نکن مهربونم

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

برای دردهایم نشانه می گذارم؛

تا یادم بماند؛ کجا، دست خدا را رها کردم ...!


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

برای دردهایم نشانه می گذارم؛

تا یادم بماند؛ کجا، دست خدا را رها کردم ...!


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

برای دردهایم نشانه می گذارم؛

تا یادم بماند؛ کجا، دست خدا را رها کردم ...!


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

افسوس ، هرچه سعی کردم مردم بفهمند فقط خندیدند
دلــگیـــر مباش!


دلت کہ گیـر باشد!


رهـــــا نمے شوی!


خـداونـد...


بنده گــاטּ خود را


با آنچہ بہ آטּ « دل » بســته اند


مے آزمــاید!

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

برای دردهایم نشانه می گذارم؛

تا یادم بماند؛ کجا، دست خدا را رها کردم ...!


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

چشمانت جاذبه ی زمین را نفی می کرد،

وقتی کائناتم در مدار سیال نگاهت به حرکت در می آمد

من در سحابی نگاهت زاده شدم و

در راه شیری احساسات پرورش یافتم

تکرارکن مرا در انبساط موازی دستانت می خواهم

از تو ابدیتی تاریخی بسازم ......

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

درآغوشم گرفتند...

تشویقم کردن که تو را فراموش کردم..!

دیگر تا ابد لبخند مصنوعی و دروغین مهمان لبهای من است....

اما....

اما بین خودمان باشد....

هنوز تنها عشقم تو هستی....!

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

"احساسى که موقع شکست عشقى بهت دست میده ،

مثل احساسیه که وقتى براى اولین بار سیگار میکشى ،

دارى…!

احساس میکنى بزرگ شدی ؛

ولى تـحــقــیــر…"

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

صنـــــدوق صدقــــــات نیســــــــت دل مـــــــن



کــــــــه گاهـــــــــی ســـــــــکه ای محــــــــــبت در آن بیـــــانـــــدازی



و پیــــــــش خدای دلـــــــــت فخـــــر بفـــــــــروشی ...



کــــــــه مستحـــــــــقی را شــــــاد کـــــــــرده ای ... !!! ...

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

چگونه دست دلم را بگیرم و
در کنار دلتنگی هایم قدم بزنم
در این خیابان که پر از چراغ و چشمک ماشین هاست؟
نه آقایان...
مسیر من با شما یکی نیست!
من آداب دلبری را نمیدانم!

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

گـــــــــاهي " لال " ميشود آدم ...

حرف دارد

ولــــــــــــــي

" کلمه " ندارد !!


از : ته مانده . .


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

تمام "امن يجيب" های دلم را
گره زده ام به کلماتت
و روانــہ ی آسمان کرده ام
من مطمئنم
خدا تو را براي دلم نگــہ می دارد...
نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

ما آدم ها بدهکاریم

به یکدیگر و به تمام دوستت دارم های ناگفته ای

که پشت دیوار غرورمان ماندند و ما آنها

را بلعیدیم که نشان بدهیم منطقی هستیم....

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-|

خدایا

خیسمـــــــــــــــــــــ ـ

خیس ،
...
خیس از اشكـــــــــــــ های آسمانتـــــــــــــــــــ ـــــ .

چرا زیر ریزشـــــــــــــــ بی امانـــــــــــــــــــــ بارانــــــــــــــــــــ ـــ

غمــــــــــــ هایم شستشــــــــــــــــــو نمی شود

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

این روزهـــــــــا


عجیب دلم بچــــگی میخـــــواهــــــد


خستــــه ام...!


یک قلم لطفـــا....؟!


میـــــخواهم خـــــــودم را خطــــ خطــــی کنــــــم!!!

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

خـــداوندا ...

جــایِ ســوره ای بـه نــامِ عــــشـ ــ ــق در قــرآنــت خـــالی سـتــ

کـــه ایــنگونــه آغــــاز شـود ؛:

و قــسـم بــه روزی کــه قـلبت را می شکــنند

و جُــز خـــدایـت مَــرهمــی نــخـواهــی یـــافــت ...

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

گرمترین بوسه ها را نصیب کسی کن که در سرد ترین لحظه ها به یاد توست . .
نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !


نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !


نباید بی تفاوت !

...


چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !


کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !


نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد!
نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

دیگر کمتر “اشـــک " می ریزم...!





دارم " بُــــــــزرگ " می شوم



یا " سنـــــــگ ".... !!!



خدا میداند...

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

آرزوي خيلي ها بوده ام ؛


از آن دست نيافتني هايشان!


تو مبرّايي ؛


ساده اسيرت شدم که قدر نمي شناسي...

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

اما مـن و تـو


دور از هم مي پوسيم...


غمــم از وحشت ِ پوسيدن نيست


غمم از زيستــن


بي تـــو


در اين لحظه هاي پر دلهــره است...

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

دلــ ـــم پـُـ ـر اسـت!

آטּ قـَ ـدر ڪہ گـاهے اضــ ـافہ اش

از چشــ ـمانـم

مے چـ ــڪد . .

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

چه ساده لوحانه ،

بال بال زدن هایت میان ِ بازوانم را باور کرده بودم !

نمیدانستم ،

تمرین ِ پریدن به هوای ِ دیگری ست !!

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

انگار بجای غـ ـ ـ ــرور...

پاهایم.. جـریحه دار شده اند................................

هرچه می روم...

به هیــــــــــــــــچ جای ِ این دنیا.. بر نمی خورد

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

بالش خودم را ترجیح میدهم...

شانه هایت مثل...

بالش های مسافر خانه است...!

خوب میدانم سرهای زیادی را...

تکیه گاه بوده...!!

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

وقتی نیست نباید اشک بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ....تا کوه شوند ، تا سخت شوند ،

همین ها تو را میسازد...سنگت می کند درست مثل خودش !

باید یادت باشد حالا که نیست

اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند ...میدانی؟

... آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم


لابه لای تمام خاطرات گذشته...

تمام خوبهایم را ورق زدم...

لحظه به لحظه اش را...

رد پایت همه جا جاریست...

... اما...

دوباره تکرار داستان همیشگی

نبود تو و انتظار من...!!!

امروز را هم دوباره دنبالت می
گردم......

مثل همه روزهای نبودت!!!

امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می
گیرم...!

شاید برگی را از قلم انداخته باشم!

نوشته شده در ساعت توسط ونوس -تک سناره تنهای غروب-


آخرين مطالب
» 9/2/92
» 8/2/92
» 5
»
» 18ابان91
» 81
»
» 80مهر
» 5.5
» 5.5

Design By : Pichak